پلاک هشت
میخوام اینجا تلنگری باشه برای به خدا رسیدن

بچه‌ها سراپا گوش بودند و منتظر بقيه‌ي ماجرا و او همين‌طور كه داستان را به پايان مي‌برد، سعي مي‌كرد توجه همه را جلب نقطه‌ي آخر قضيه كند.
مرتب راه را باريك مي‌كرد. كار را به جايي رسانده بود كه بچه‌ها تندتند بپرسند: بعد، بعد، بعد چه شد، تو چه‌كار كردي؟ خب، خب؟ خلاصه، همه با هول و هراس به طرف او خيره شده بودند و نگران پايان كار بودند كه او گفت: آقا، مارو مي‌گويي؟... «نيش مي‌زند».

منبع :كتاب فرهنگ جبهه (شوخي طبعي ها) - صفحه: 165

 




[ جمعه 22 مهر 1390  ] [ 3:32 PM ] [ محمد مفيد ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.
درباره وبلاگ

نویسنده وبلاگ
آرشيو مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 6958 نفر
كل مطالب : 55 عدد
تعداد کل نظرات: 2 عدد
تاریخ ایجاد وبلاگ: شنبه 16 مهر 1390 
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 10 آبان 1390 
امکانات وب